چه بهاری پیداست

آه من میدیدم
که در آن تاریکی
چه بهاری پیداست….
حسرت دیدن و بوییدن گلهای بهار ،
و قدم برداشتن ،
زیر رگبار بهار ،
فکر بوسیدن یک شبنم افتاده به برگی تنها ،
پر کشیدم به برت…
از همان ثانیه ها ،
روزگارم آرام ،
رنگ چشمان تو شد…

آرش منتظری

3 دیدگاه برای «چه بهاری پیداست»

  1. مثل زن توی داستانت سیگار به لب هایت می آید…دوست داری پک اول را عمیق تر بزنی انگار خیلی وقت باشد که توی خودکشی این باریک راه غلیظ فرو رفته ای. و غلیظ تر از خودت ان قاب عکس رنگی روی دیوار که دارد روی میخ کوچک لق لق می زند و توی دود های رقیقت محو می شود
    یک زن که عاشق می شود با بوی عطرش

    مردی که می غلتد خودش را توی سیگار

    با افتخار دعوتید

  2. خدا نکنه روزگارتون به این رنگ بشه!
    من مطمئنم این عکس سیاه وسفیده ورنگ زیبا ودل انگیز سبز یا آرام آبی در انتظار
    چشمان او
    و
    روزگار شماست آقای دکتر عزیز!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *