حقیقت

دو تا بودند ، یکی نبود
تو بودی ، او هم بود
آنکه نبود ،
من بودم…

کلاغ هم که سالهاست به خانه اش رسیده ….
از آن دور دست
به پایان من و تو
قار قار
میخندد ….

آرش منتظری

8 دیدگاه برای «حقیقت»

  1. آنی بود درها وا شده بود.
    برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
    مرغ مکان خاموش، این خاموش ، آن خاموش ،خاموشی گویا شده بود.
    آن پهنه چه بود : با میشی ، گرگی همپا شده بود.
    نقش صدا کمرنگ،نقش ندا کمرنگ،پرده مگر تا شده بود؟
    من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
    زیبایی تنها شده بود.
    هر رودی ، دریا،
    هر بودی ، بودا شده بود.
    اولین کلماتی که یادم افتادن بعد از خوندن شعرتون شعر سهراب بود که براتون نوشتم …

  2. تلخ بود…به تلخی اسپرسو
    و خنده قارقار کلاغ تلخ تر…

    اماحقیقت که نباید تلخ باشه!
    حقیقت شیرینه
    مثل شهد
    مثل عسل
    یاحسی شبیه بستنی!

    حقیقت در دشوارترین حالت هم
    “ما رایت الا جمیلا” ست…
    اینکه دوتا هستند ویکی نیست
    وآنکه نیست من هستم،
    مثل طعم تلخ اسپرسو تنها یک اتفاق واقعی ست،نه یک حقیقت

  3. تو به افتادن من در خیابان خندیدی

    و من تمام حواسم به چشمان مردم بود

    که عاشق خنده ات نشوند…

    قلمتون پایدار.بسیار زیبا می نویسید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *