24 دیدگاه برای «برد و باخت»

  1. وای من برای خداحافظی اومده بودم.چقدر زیبا بود
    آشنایی با شما و اشعارتون واقعا برام خوشایند بود.
    از این به بعد همیشه میخونمتون اما…….خاموش

  2. باز هم چند واژه، ایهام، تضاد، و توانایی تو در این نوع سرودن که همیشه تحسین منو برمی انگیزه. شاد باشی آرش عزیز و موفق تر و موفق تر از پیش.

    1. سلام امی جان
      ممنونم که جویای احوال هستی . روزهای بسیار سختی را میگذرانم . این روزها تنها دلخوشیم مرور همین نوشته هاست . نوشته هایی که هر کدام خاطره ایست و هر گوشه اش پر از تصاویری که روزگاری خودم ساختم …

  3. متأسفانه زندگی گاهی سختی هایی هم برای آدم داره که یا باید تلاش کرد مشکل رو برطرف کرد و یا کاری از دست ما ساخته نیست و فقط باید صبر کنیم تا دوره اش سپری بشه، آرزو می کنم این دوره سخت هم برای شما زودتر تموم بشه و دوباره برگردید به روزهای بی دغدغه و بی مشکل.

  4. ۷بهمن ۹۰——-۷فروردین ۹۱

    او سرانجام تو را برد ولی من باختم
    دست تو در دست من تنها امانت بود …
    .
    .
    .
    هردو برده اند
    یکی یک گل و دیگری یک گلستان را
    حال خود ت بگو
    باخت با کیست؟

    بااوکه چشمهاش تشنه گلستانی ست که میدونه پشت کوه ها ست،
    یا او که …؟اوکه….؟
    من نمیدونم او که تنها با یک گل در دست ، دست پر میرفت به چی می اندیشید ،
    پس بهتره فقط از آن دل که دست خالی موند بگم
    دوباره میپرسم او که میخواد گلستانی از آن ش باشه میشه برنده نباشه؟

    نچ

    1. زینب عزیز
      چقدر خوب به اعماق مفاهیم میروی بانو و من چقدر خوشحالم …
      گُل فقط نشانه ای از یک گلستان هست که باید روزی بهش رسید … یک جزء که نوید حضور یک کل را میدهد .
      گل بزودی با انسان وداع میکنه و پژمرده میشه … ولی میبینی که انسانها به یکدیگر شاخه های گل هدیه میدهند …. شاید سفر به گلستان را باور نمیکنند !
      داشتن یک شاخه گل ، هیچ دردی را دوا نخواهد کرد زینب عزیز.
      در آنسوی کوه ، گلستانی هست که تا وجودش ، باور نشود ، انگیزه ای برای بالا رفتن از کوه نیست … و این را هم بدان که هیچ چیز سخت تر از باور ، آنهم در ابتدای راه ، نیست !
      این را هم بخوان بانو : واقعیت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *