گوشه ی دیوار

هوا سرد و زمین در بستر سرما
امّا ،
گوشه ی دیوار ،
آتشی برپاست …

کودکی بیمار ،
جان او از تب ،
در دستان سرد یک پدر ، میسوخت
پدر ، میسوخت …

گوشه ی دیوار ،
چشمهای یک پدر ،
رگبار پاییز است
بروی جسم داغ دخترش انگار

پدر ، نالان و سرگشته
بخت برگشته ، سردرگُم
کمک میخواست از مردُم
پدر خسته ،
به انسان دوستی ، انگار دلبسته
زار میزد :
هست اینجا مرهمی شاید ،
بهایش لحظه ای فریاد باشد ؟
بهایش ضجّه های یک پدر با آرزوهای اسیر باد باشد ؟

در غروب سرد و ابر آلود ،
کلاغی یخ زده  از تک درختی پرکشید و رفت ،
زمان هم رفت
دخترک جان داد و آرامید
آسمان بارید …

گوشه ی دیوار ،
پیکر بیجان و یخ کرده ،
پدر او را تکان میداد و  میچرخاند
میخندید
میرقصاند

های آدمها …
بیایید و تماشگر شوید اینبار ،
نمایشنامه ی درد است
بر این گوشه ی دیوار …

دخترم ،
بازیگری شیرین و بی همتاست
بی نفس ، آواز میخواند
دخترم ،
با چشمهای بسته میرقصد
دخترم ،
هرگز نمیترسد …

هوا سرد و زمین در بستر سرما
امّا ،
گوشه ی دیوار ،
جماعت ، جمعشان ، جمع است

خیره در صحنه ، خندان
چشمها سوی عروسک بچه ای با پیکر بیجان
آفرین بر لب ، نمایشنامه را
تفسیر میکردند …

آرش منتظری

19 دیدگاه برای «گوشه ی دیوار»

  1. این شعر واقعا زیباست و عالی. سرشار از موسیقی و عاطفه و بسیار عمیق که من احساس میکنم هیچ کس به اندازه ی خودت نمیتونه به عمق تصاویر و مفاهیمی که در پس اونها نهمفته هست، پی ببره.
    از لحاظ دقت واژگانی و مفهومی که در پس هر واژه و حتی فراتر از اون در پس هر نقطه و ویرگول یا علامت سوال نهفته است، بسیار هوشمندانه و ظریف هست تا جایی که من از این شعر تعبیر به مینیاتور کردم.
    در نگاه اول به این شعر دو چیز منو خیلی متاثر کرد یکی مفهوم و واژگان شعر که لبریز از اندوه بود و دیگری موسیقی درونی چشم گیر این شعر که با انواع قافیه پردازیها، واج آرایی ها و تکرارها ایجاد شده بود (چه تکرار واژگان به صورت ساده و چه تکرارشون به صورتی که جناس تامی در قالب جمله بسازه مثل این مصراع ها: در دستان سرد یک پدر ، میسوخت/ پدر ، میسوخت …
    اگه بخوام بند به بند صحبت کنم درباره این شعر خیلی طولانی میشه و از حوصله ی اینجا خارج. فقط به صورت انتخابی درباره چند بندش نظرمو میگم.
    در بند اول جدا از واج آرایی که در مصراع اول دیده میشه، تناقضی که به تصویر کشیده شده خیلی دقیق هست: زمین در بستر سرما! و در ادامه که از برپا بودن آتش سخن به میان آمده این تصویر تناقضی تکمیل شده و همینطور این نتاقض در ارتباط با بند بعدی هم معنادارتر میشه. (من ریز توضیح نمیدم که نظرم بیش از حد ملال آور نشه).
    در بندهای بعدی صفاتی که برای پدر اومده به نظرم خیلی کارشناسانه بوده و کاملا حس اون پدر رو منتقل میکنه به خواننده. یه جورایی درست مثل یه فیلم هست. مثلا اونجایی که پدر فرزندش رو از دست داده و باور نمیکنه و میخنده.
    آرزوهای اسیر باد خیلی تصویر دقیقی هست و همنشینی ش با فریاد و ضجه های پدر معنادارترش کرده.
    در بندی که مرگ دختر به تصویر کشیده شده از همون واژه ی اول (غروب) میشه پیش بینی کرد که در این بند چه اتفاقی قراره بیفته. و بعد هماهنگی واژگان بعدی با این اتفاق: ابرآلود بودن غروب، کلاغ که مظهر نحسی است و اینجا یخ زده هم هست، تک درخت، پر کشیدن و رفتن و تشابهی که بین کلاغ با زمان ایجاد شده و ادامه ی تصاویر. به طرز عجیبی این بند و تک تک واژگانش جدای از اندوه سرشاری که دارن اما آروم هستن حتی سیر موسیقی هم در این بند افت شدیدی میکنه منظورم از افت اینه که از اوج به سمت پایین میاد و آروم میشه و دیگه اون قاطعیت و محکم بودنی که در بند قبلی داشت رو نداره و این واقعا دقت نظر بسیارت رو میرسونه.
    در بند یکی مونده به آخر، دوباره بند اول شعر تکرار میشه اما مصراع پایانیش متفاوت هست و البته در این تفاوت هم باز میشه همون مفهوم برپا بودن آتش رو دید اما اینبار آتشی که سرده! جماعتی که جمعشان جمع ه! جماعتی که نمیفهمند و فقط به دنبال تفسیرهای شخصی خود هستند. در مصراع پایانی شعر هم مفهوم تمام شعر رو در یک فعل خلاصه کردی و این کوبنده هست.
    فقط میتونم بگم واقعا عالی بود و احسنت بسیار به اینهمه تواناییت. میشد خیلی بیشتر از این بگم یعنی شعرت قابلیتش رو داشت اما همین قدر هم که گفتم بسیار بیش از حوصله ی اینجا شد. به هر حال بابت طولانی نوشتنم پوزش میطلبم .

  2. سپاس آرش عزیز. اما نکته ی مهمی که در نظرم از قلم افتاد این بود که قسمتهایی از این شعر منو یاد شعر “آی آدمها” ی نیما انداخت. انگار تو هم داری از همون آدمهای شعر نیما میگی و همونها مخاطب ِ پدر ِ این شعرت هستن.

  3. بغض…..
    وای
    بی نهایت تلخ و غمگین ولی زیبا
    اشک
    وای دستام میلرزه
    اینا حس من بود به این شعر بی نهایت زیبا
    احسنت به خدا برای آفرینش این ذوق در نهاد شما:)

  4. احسنت،باید کف زد برای این شعر زیبا،برای این شاعر توانمند.
    باید اشک ریخت برای انسانیت برای پایان انسانیت!
    با خوندن این شعر یاد شعر عمیق مرگ انسانیت استاد فریدون مشیری میوفتم

    بازم احسنت،زیبا بود……….

  5. راستی یه چیز ویادم رفت بگم،البته جسارتا

    گفتید
    خیره در صحنه ، خندان
    خندان؟
    به نظرم تو این زمونه همه میان وبه صحنه های دلخراش نگاهم میکنن ،اشکم میریزن، مثلا دل سوزیم میکنن، تفسیر ووای وایم میکنن ولی دوباره،رو که برمی گردونن
    پدر دیگری که اون طرف تر داره میسوزه رو نمی بینن………..

  6. اینجا همه چیز شور است؛ حتی تلخ هم نیست، شور است
    هم گلاب
    هم گوشه دیوار
    هم کودک کوچک تنهاییت آرام نداشت…

    باید بروم پشت ابر
    دوست ندارم بارانم را ببینند
    “غرق ”

    امشب بارانم تا مهتاب، مگر این شوری کم شود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *