حرفها

حرفها را انگار ،
از ته دل زده اند
واژه ها را چیدند
جمله ها ، نقش زمینند هنوز
تنشان ، تشنه ی یک حرف جدید …
دل من میسوزد
که چرا
شعر من حرف ندارد دیگر …

آرش منتظری

4 دیدگاه برای «حرفها»

  1. وای از این شعر! من هرکار کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و برای این شعر نظر نذارم ولو اینکه باز هم نگاه صرفا ادبی داشته باشم اما همون نگاه بود که منو اینطور ذوق زده کرده. راستش وقتی شعرهاتو میخونم همش با خودم فک میکنم یه ذهن چقدر میتونه باز و خلاق و انباشته از واژه باشه که بتونه از هر واژه و از هر ترکیب و جمله چندین وجه رو مدنظر قرار بده و طوری اونا رو کنار هم بچینه که در محور عمودی شعرش هم یه رابطه ی کاملا دقیق و حساب شده حاکم باشه. خلق ایهام در واژه یه هنره اما خلق ایهام در ترکیب و جمله و فراتر از تمام اینها خلق ایهام در کلیت شعر، یه هنر خیلی برتره که کار هرکسی نیست. اما فراتر از این خلق ایهامی است که در ضمنش کنایه هم داره یا حتی پارادوکس هم داره. وااااای از این همه هنر این شعرت. بی نظیره، بی نظیر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *