شب

شب بود و من ، پروانه و شمع …
چشم سیاهت را برایم خانه کردی
با قطره ای اشک ،
آن خانه را ویرانه کردی
شمع از نگاه آتشینت دم فرو بست
با آن لب شیرین تر از شهد ،
پروانه را
دیوانه کردی …

آرش منتظری

8 دیدگاه برای «شب»

    1. ممنونم .
      مدتی بود که میخواستم فضای اینجا رو عوض کنم . حالا شاید باز هم قالب رو عوض کنم . واسه خودم هم یه خورده مهجور به نظر میاد …

  1. این شعر رو نگاه کردم، بسیار نگاه کردم، تأمل کردم روی تمام واژه هاش، ولی هرچه کردم نتونستم چیزی بنویسم بس که این روزها ذهن پریشانی دارم:(

    1. درود سحر بانو
      مدتی نبودی نگران بودم . متاسفانه ( به قول فلانی ، شوربختانه ) ، اینروزها پریشانی گریبان که چه عرض کنم ، گلوی همه را گرفته . حال و روزگار من هم در حال غرق شدن است .
      امیدوارم بزودی شادی را پیدا کنی و یک بدرود ابدی با غم را برایت آرزومندم … راستی اگر شادی را دیدی ، از طرف من کمی برایش چشم و ابرو نازک کن 😉

  2. پریشانتر شدم آرش جان:(
    دستم به شادی برسد، برش میدارم با خودم می آورم دم در ِ دل ِ شاعرانگی هایت، آبی هایت، و میسپارمش نگذارد آسمان و دریای این دل ابری و طوفانی شود.
    سپاس برای آرزوی خیلی خوبت، خدا کنه یه روزی بیاد که بشه دلها غمی نداشته باشن (که گمون نکنم شدنی باشه)

  3. مرور می کنم این زیبایی های مدام را و آنچنان نرم و نازک واژه ها و عکسها در هم تنیده شده اند که مرا وادار می کنند به این بیاندیشم که آیا این شعرها با دیدن عکسها متولد می شوند یا پیراهن این عکسها را با ابریشم این واژه ها دوخته اند؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *