رعنامه ۲

کنار رودخانه ای به نام زمان ،
تکیه داده ام به سنگ  ،
به تماشای قرنها نشسته ام
و برای تو مینویسم اینبار از خاطره …
زمان ، توالی اکنونهاست و خاطرات تصاویر همان اکنونها که دیگر نیستند
در این دنیا ، هر پدیده ای به محض وقوع ، دیگر پدیده نیست و به ماهیتی مطلق و تغییر ناپذیر به نام خاطره تبدیل میشود
انسان عادت کرده با نقش و تصویر زندگی کند . انسان نقشها را دوست دارد و نقشها همیشه دوست داشتنی …
خاطرات ما را آرام آرام ، رام میکنند
هیچگاه تبدیل نمیشوند و هیچگاه تغییر نمیکنند
خاطرات جای خود را با هم عوض نمیکنند
خاطرات خیلی نجیبند ….
تا پایان عمر ما را همراهی میکنند ، باوفایند درست مثل رعنا
جایت چقدر خالیست رعنا…
آواز رود ، زیباست …. آرامم میکند  ولی نه به اندازه ی آغوش تو
هم اکنون  یک برگ پاییزی روی آب میرقصد و آواز هجران از درخت را به گوش ماهی های رود میخواند و میدانم که برگ هم محصور در حصار زمان است و خواهد رفت  . برگ رفت …
دیگر توان نوشتن نیست ، زمان فکر کردن به توست .
مرا با خودم تنها میگذارم تا با تو آرام شود …

تقدیم به باد
برسد به دست رعنا

20 دیدگاه برای «رعنامه ۲»

    1. سلام آنی عزیز
      این سوال رو در این چند روز خیلی از دوستان پرسیدن . حقیقت موضوع اینه که تمام زیبایی ها در پنهان بودن رعنا نهفته است ولی حتم دارم خواننده خودش آرام آرام با رعنا آشنا میشه و اونو براحتی پیدا میکنه . اینکه من بگم رعنا کیه یا کجاست یا اصلاً وجود داره یا نه مثل اینه که پایان یک سریال خیلی طولانی رو براحتی در همون ابتدا بیان کنم . ولی مسلماً پشت سر هر نوشته ای ، انگیزه ای وجود داره که انسان رو وادار میکنه که به افکار درونش عینیت ببخشه و در قالب نوشتار بیان کنه …

  1. چقدر دلم برای عبور از خوابِ این همه دیوار گرفته است!
    هیچ وقتی از این روزگار
    من این دیوارهای بی دریچه را دوست نداشته‌ام!
    هیچ وقتی از این روزگار
    من این همه غمگین نبوده‌ام.
    راستش را بخواهید
    زادرود من اصلا شب و دیوار و گریه نداشت،
    ما همان اوایلِ غروبِ قشنگ
    رو به آسمانِ آشنا می‌رفتیم وُ
    صبح زود
    باز با خودِ آفتاب، آشناتر برمی‌گشتیم،
    لحافِ شب از سوسوی ستاره سنگین بود
    ما خوابمان می‌برد
    ما میان همان گفت و لطفِ خدا خوابمان می‌برد،
    ما ارزشِ روشنِ رویا را نمی‌دانستیم
    کسی قطره‌های شوخ باران را نمی‌شمرد
    ما به عطر علف می‌گفتیم: سبز!
    طعمِ آسمانیِ آب هم آبی بود
    و ماه، بلورِ بی‌اعتنا به ابر،
    که برای تمام مسافرانِ پا به راهِ نور ترانه می‌خواند.
    ما هم به دیدنِ باران و آینه عادت کرده بودیم
    یکی‌یکی می‌آمدیم
    بعضی کلمات را از سرشاخه‌های تُردِ زمان می‌چیدیم
    بعد حرف می‌زدیم، نگاه می‌کردیم
    چَم و رازِ لحظه‌ها را می‌فهمیدیم،
    تا شبی که ناگهان آینه شکست
    و سکوت
    از کوچه‌ی خاموشِ کلمات
    به مخفی‌گاهِ گریه رسید.
    حالا سهم من از خواب آن همه خاطره
    چهل سال و چند چم و هزار راز ناگفته است،
    حالا برو، یعنی اگر برویم بهتر است،
    صبح، ساکت است
    دیوارها، بی‌دریچه
    تو در کنج خانه و من رو به راهی دور …!

  2. ممنون از توضیحاتی که دادی آرش جان
    آقا فقط این سریالش خیلی طولانی نشه
    شوخی کردم
    می تونم بگم می تونم این شخصیت رعنا را درک کنم
    چون خودم هم گاهی از این شخصیت ها استفاده می کنم
    میدونیم هم خیالی هستن هم واقعی…ترکیبی از هر دو

  3. اول بگم قالب سایت خیلی آرامش بخش شده با این آبی ِ شفاف و دوس داشتنی:)
    حتی در حرفهایی که در قالب نامه می نویسی هم میشه ویژگیهای شعرهات رو دید. مثلا همین که آخر یه جمله سه نقطه میذاری و فعل اونو میذاری به عهده ی خواننده. نکته ی دیگه استفاده از صنعت التفات در چند جا بود که توجه منو به خودش جلب کرد. و در پایان هم باید بگم جمله ی آخر بار عاطفی بسیاری داشت و پایان بندی خیلی خوبی برای نوشته بود.
    ( من هرکار میکنم نمیتونم از دیدگاه ادبی به نوشته هات نگاه نکنم گرچه تو در هنگام نوشتن این نامه ها دقت و توجهی هم برای ایجاد اون نکات ادبی نداشته باشی که البته بعید میدونم:)

    1. ممنونم سحر بانو . با دید عمیق و اطلاعات کافی ، واژه ها را به ترتیب قد ، به صف میکنی و از تک تک آنها اعتراف میگیری و این هنر همیشگیت بوده و هست … اینروزها احساس میکنم قدرتی که در انتقال و التفات هست و سخن راندن در غیاب معشوق و برگشتهای ناگهانی ، فضایی برای من ایجاد میکنه تا راحت تر از جمله های کوتاه شعر گونه ، درونم رو به تصویر بکشم . همچنان به مشق در محضر شما مشغولم . کامنتهای پربارت مستدام بانو …. 🙂

  4. نمیدونم کامنتم چی شد ،باز هم به این حساب که این نیزبگذرد! چکیده کامنت قبلی: شاید رعنا هم احساس شاعر شعرشو داشته باشه و منتظر بادصبا باشه .

  5. من با خاطرات زندگی میکنم،بو شو حس میکنم.
    دقت کردین گاهی فقط یه بوی عطر ،یه اسم مشابه برای لحظه ای باعث میشه دقیقا احساس کنی انگار قلبت از توسینه ات می خواد بزنه بیرون…
    اون وقت انگار یه چیزی می خواد خفت کنه،دلت می خواد داد بزنی بگی ای کاش برای لحظه ای
    زمان اکنون
    به عقب برگرده و تو دوباره به اون مکان وبه اون موقعیت وبه اون اکنون ها که دیگه نیستند برگردی
    ولی،نمی شه که نمی شه!

    دلم می خواد همه ی خاطرات خوبم و درآغوش بگیرم……..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *