3 دیدگاه برای «سیبَک»

  1. تو شهر پدری من وقتی جنگ شد بچه ها همه سربازهای بزرگی شدن تا از شهرشون دفاع کنند،هر شاخه نخل که با ترکش دشمن می سوخت و می شکست تیری میشد و به قلب سربازهای کوچولو اصابت می کرد،اینجا با مشت های خالی نفرت را به سوی دشمن پرتاب کردند،در تنگنای جنگ هم شاخه سیبی را نشکستند و به سوی دشمن پرتاب نکردند ،هر چه بود غیرت بود با دستان تهی با قلبی مملو از عشق وطن ،وطن ماند ولی سربازهای کوچک بازی جنگ را جدی گرفتند و با پروازشون بزرگ شدند،من دلم برای سرباز کوچولوی تنگ شده که هیچ وقت ندیدمش!!!،شده دلتنگ کسی بشید که هیچ وقت ندیده باشیدش،عمو کوچولوی من فقط ۱۰ ساله اش بود،فکر کنید من ۱۲ سال از ۱۰ سالگی عمو بزرگترم…. جناب آرش خان این چند سطر وحشتناک منو یاد کسی انداخت که ندیدمش ولی عاشقشم ،اشک دیگه نمیزاره ادامه بدم…..سربازهای کوچولو هیچ چیز باارزشی به طرف دشمن پرتاب نکردند هرچه بود نفرت بود و نفرت….شرمنده طولانی شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *