آسمانی ترین آبی من

پاییز بود….
تو بودی و من و لالایی آرام رود
بر انتهای شاخه ای نشسته بودی ، از دوردست نظاره گر دریا.
چه میهمانان غمگینی داشت رود بیچاره
اشکهای بی رنگ تو ، برگهای رنگی من.
اشکهایی که از هجران بود و برگهایی که از خزان
زمان ، امان نمیداد
تو را به برگی سپردم تا سفر کنی به سرنوشت آبی ات
سوار بر برگ ، آرام و رقصان ، روی آب رود خزیدی و رفتی .
رود تو را برد. به دریا سپرد .
دوباره پاییز ،
دوباره باران برگ ،
حسرت گردبادی که قامتم را از جا بکنَد ،
لحظه ای صعود به اوج آسمان ، لحظه ای فرود در سرای آبی ات،
شاید آنجا دوباره بر شاخه ام نشستی.
آسمانی ترین آبی من

 

شاعر:  آرش منتظری