چرا همواره باید جور دیگر دید

چشمهایم را نخواهم شست ، جور دیگر هم نخواهم دید
چرا همواره باید جور دیگر دید ؟
چرا نابخردیها را نباید دید ؟
چرا باید برای غصه ها ، اندوه ها خندید ؟
چرا باید چو یک دیوانه بر روی چمنزار توهّم بیصدا خوابید ؟

چرا باید بشویم چشمهایم را در این مرداب ؟
چرا باید دمادم گم شوم در واژه ی سهراب ؟
بیا با من ببین  نامردمی ها را ، بدیها را
و یک دنیای پر انسان ، پر از تزویر ، بی تقصیر !

قساوت های دلهای چموش نسل بی پروا ، بی فردا
قضاوتهای پوچ عده ای در آن ور دنیا

چشمهایم را نخواهم شست ، جور دیگر هم نخواهم دید
باید دید …. باید دید
باید چاره ای از بهر این تاریکی اندیشید ،
باید شیره ای از آفت افتاده در افکار ، بر چشمان من مالید
باید مشتِ پُر خاکی به چشمان حزین و خسته ام کوبید
بدینسان چشمهای باز من آلوده و آلوده تر گردد

چشمهایم را نخواهم شست ، جور دیگر هم نخواهم دید

سرانجامِ دو چشم باز یک مردِ رها گشته در این مردابِ ناپاکی
سرانجامی که تنها ، سرخی و درد است ،
همان اشک است.
همان اشکی که شاید ذره ای از آن شود آغاز یک دریای بی تزویر.
همانجا که تو در خوابت بهشت اش میکنی تعبیر !
همان دریای بی همتا که رنگ آبی اش را عشق میسازد.
در این دریا بشویم چشمهایم را !
و رنگ آبیش در چشمهای خسته ام آرام بنشیند
در آن هنگام خواهم گفت : صدف آبی است ، مروارید آبی است

 

شاعر:  آرش منتظری

آسمانی ترین آبی من

پاییز بود….
تو بودی و من و لالایی آرام رود
بر انتهای شاخه ای نشسته بودی ، از دوردست نظاره گر دریا.
چه میهمانان غمگینی داشت رود بیچاره
اشکهای بی رنگ تو ، برگهای رنگی من.
اشکهایی که از هجران بود و برگهایی که از خزان
زمان ، امان نمیداد
تو را به برگی سپردم تا سفر کنی به سرنوشت آبی ات
سوار بر برگ ، آرام و رقصان ، روی آب رود خزیدی و رفتی .
رود تو را برد. به دریا سپرد .
دوباره پاییز ،
دوباره باران برگ ،
حسرت گردبادی که قامتم را از جا بکنَد ،
لحظه ای صعود به اوج آسمان ، لحظه ای فرود در سرای آبی ات،
شاید آنجا دوباره بر شاخه ام نشستی.
آسمانی ترین آبی من

 

شاعر:  آرش منتظری